ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شفق زندگی مامان وبابا

آخر هفته بارانی

این هفته هوا خیلی سرد شده بود و باران میبارید البته هنوزهم میباره ماهم که به عادت این مدت میرفتیم به لاویج با این هوا خیلی تو ذوقمون خورده بود آخه  جاده نزدیک خونه خرابه و زمین که گل بشه حرکت ماشین مشکل میشه پنجشنبه بعد از خوردن ناهار خوشمزمون(لوبیا پلو) بابا یی پیشنهاد داد که بریم فیروز کوه ییلاق دوستش البته توضیح داد که اونجا خیلی سرد شماهم که سرگرم بازی خودت بودی وما فکر میکردیم اصلا تو باغ نیستی بلافاصله با همون زبون بچگیت گفتی که من کاپشن میپوشم منو بابا حیرون  مونده بودیم که ای داد من ما فکر میکنیم که شما که سرت گرمه متوجه خیلی از حرفای ما نمیشی اما زهی خیال باطل خلاصه خیلی سریع حاضر شدیم مامانی هم یه کیک شکلاتی خو...
25 آذر 1391

دختر بد اخلاق مامان

دیروز که اومدم به خونه باز هم کج خلق بودی به خاطر همین تمام کارهای خونه روبی خیال شدم وباهم حاضر شدیم رفتیم پیاده روی خیلی باهم خوش گذروندیم یه سر هم به امامزاده یحی زدیم نمازخوندیم وزیارت کردیم یه کمی خسته شده بودی همش میگفتی بغلم کنننننننننننننننن منهم که مامانی تنبل بعد هم رفتیم به محل صدارت  باباخان بسی باعث خوشحالیش شدیم  باباخان هم مارو به یه شام خوشمزه دعوت کردالبته قبلش رفتیم توکل و کلی خوراکیهای خوشمزه خریدیم آی خال داد اینی که میبینی همکار مامانی که هی اشاره میکنه که وقت تمام شد راستی یادم رفت بگم که چند وقت اصرار عجیبی داری که وقتی کلمه دروغومیشنوی بدون یک لحظه مکث میگی دروغ کار بدیااااااااااااااااااااااااااا...
22 آذر 1391

تولدت مبارک (البته باتاخیر)

تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارکککککککککککک ماه منننننننننننننن   ببخشید که چند روز دیرتر تبریک گفتم آخه خیلی تو اداره سرم شلوغ بود   از اداره که برگشتم تندی شروع کردم برای تهیه ژله رنگین کمان و کیک مرغ  تو هم که فوق العاده خانم بودی همش میگفتی مامانی تولد مته چون مادر جون وخاله سارا مشهد بودند ما هم تولدت رو تو خونه عزیز برگزار کردیم  عمه خونه رو پر از بادکنک کرده بود تو هم کلی ذوق کردی خیلی دلم میخواست کیک تولدت خودم بپزم اما فرصت نداشتم  کیکت خیلی خوشمزه بود عمو زن عمو  عمو سینا برات فشفشه روشن کردن  نزدیک بود فرشهای نو عزیز بسوزه  کلی هم کادو گرفتی ...
22 آذر 1391

گزارش این دو سه ماهه

اول اینکه مهدت رو عوض کردیم با اینک خیلی دلهره داشتم که نکنه نتونی با محیط جدیدتت کنار بیای اما خدارو شکر خیلی زود با مربیهای جدیدت انس گرفتی و کلی شهرهای جدید یاد گرفتی علوه بر اون تو مهد قبلیت سوره حمد وکوثر وناس رو هم یاد گرفتی وقتی میخوای شروع کنی بلافاصله میگی اولش چی بود چون همیشه اولش یادت میره تازه دعای فرج رو هم خیلی خوشگل میخونی بابایی صداتو پر کرده گاهی اوقات میذاریم گوش میدیم دوم اینکه بالاخره توی زمین کوچیکی که تو منطقه ییلاقی خریده بودیم یه ویلای کوچولو ساختیم .اکثر اوقات آخرهفته ها به اونجا میریم اولین باری که دو سه شب اونجا موندیم در جواب ما که میپرسیدیم کجا بودیم میگفتی داشتیم تو جنگل زندگی میکردیم قربونت برم که اینقدر ش...
20 آذر 1391
1